خبرگزاري فارس:روز 24/9/78 ، روزنامه "بيان" كه چند روزي بود به مدير مسئولي آقاي علي اكبر محتشمي ـ از اعضاي مركزيت مجمع روحانيون مبارز ـ منتشر مي شد، به منزل زنگ زدند، و راجع به نامزدي ام براي مجلس، چهار سوال مطرح كردند.
از هفته نامة "حريم" به مدير مسئولي آقاي اختري ـ متعلق به جناح اصولگرا ـ هم تماس گرفتند و سوالهايي را براي مصاحبه دادند. از روزنامه "صبح خانواده" مراجعه كردند و سوالاتي را براي مصاحبه دادند. بنا شد به هر سه، كتبي جواب بدهم. شبِ همين روز، ساعت هشت، مهمان يك برنامة زندة تلويزيوني بعد از افطار، در شبكة يك سيما بودم؛ كه بحمدالله مصاحبه بدي نشد. سوالات عمومي، و راجع به سوابق گويندگي و نويسندگي خودم بود. يكي از دوستان زنگ زد. گفت با آقاي م.ن. ، يكي از نمايندگان فعلي و نامزد دوره جديد مجلس صحبت مي كرده. آن نماينده گفته است: امروز اعضاي ستاد انتخابات جامعه روحانيت مبارز براي نهايي كردن فهرست، نزد آيت الله هاشمي رفسنجاني رفته اند. در اين جلسه، تعدادي از نامها، حذف شده است. به گفته اين دوستم، نام من، جزء حذف شده ها نبوده است. با اين ترتيب و با توجه به قرار گرفتن نامم در فهرست حزب اعتدال و توسعه ـ اگر واقعا درست باشد كه اين حزب متعلق به آقاي رفسنجاني است يا از وي حرف شنوي دارد ـ معلوم مي شود در مجموع، نظر مشاراليه، نسبت به من ، منفي نيست. آقاي سيد رضا تقوي تماس گرفت. مي خواست ببيند براي نامزدي مجلس ثبت نام كرده ام؟ گفتم : بله. گفت: ان شاءالله موفق باشيد. آقاي جواد پورسعيد ـ عكاس سابق مجله "سوره نوجوانان" (به سردبيري خودم) ـ كه در حال حاضر با هفته نامة "همكلاسي" همكاري مي كند، آمد. هفت عكس از عكسهايي را كه هنگام مصاحبه با اين مجله ازم گرفته بود، برايم چاپ كرده بود؛ آورد. وجهش را پرداختم و تشكر كردم. كار او در گرفتن عكسها خوب بود؛ اما به سبب اصلاح بدِ موي سرم ـ به علت مراجعه به پيرايشگاهي سطح پايين و دمِ دستي ـ عكسهاي چندان قابل استفاده اي براي تبليغات انتخاباتي، از كار در نيامده بود. 25/9/78، به محل كارم در صفحه ادب و هنر كيهان رفتم. همه كشوهايم را خالي كردم و محتوياتشان را با خودم به خانه آوردم. شب، سالگرد ارتحال حاج آقا ملكي (پدر آقاي عباس ملكي) امام جماعت سابق مسجد همت تجريش بود. با پدرم ـ كه چند روزي مي شد از شيراز آمده بود ـ و پسر بزرگم ، محمد، براي شركت در مراسم رفتيم. دكتر اسكندري امام جماعت مسجد انصار الحسين (ع) ـ مسجد محله مان ـ هم بود. آيت الله مهدوي كني هم ، حضور داشت. آقاي عباس ملكي، بعد از قرار گرفتن اسمم در فهرست جامعه روحانيت مبارز، توصيه كرده بود كه حتما به ديدن حاج آقا مهدوي كني بروم، و از ايشان ]خاصه براي دفاعِ كاملا موثرش براي قرار گرفتن نامم در فهرست[ تشكر كنم. حال كه اين تقارن حضور در مسجد همت پيش آمده بود، به نظر مي رسيد فرصت مناسبي براي اين كار است. در بدو ورود به مسجد، آقاي ملكي گفت: آقاي مهدوي كني، بناست در ضمن، به بازديد نمايشگاهي كه در ساختماني واقع در پشت مسجد است بروند. شما هم بياييد؛ تا در آنجا، به ايشان معرفيتان كنم. بعد از مداحي، بلند شديم تا به سمت نمايشگاه برويم. آقاي ملكي بزرگواري كرد؛ مي خواست خودش هم همراه ما بيايد. ممانعت كردم. گفتم: نه . شما صاحب عزا هستيد. همين جلوِ در باشيد، تا افراد بتوانند به شما تسليت بگويند يا باهاتان خداحافظي كنند. جواني را معرفي كرد، تا ما را به نمايشگاه ببرد، و آنجا، به حاج آقا كني معرفي كند. دَمِ در، براي لحظه اي، در درستي اين كار ـ در اين شرايط ـ ، دچار ترديد شدم. پرسيدم: حالا اين كار واقعا لازم است؟ آقاي ملكي گفت: اسم شما را كه براي فهرست رد كرده اند. فقط خواسته بودند شما را ببينند. رفتيم. آقاي جوادي و پسر علامه محمدتقي جعفري هم ـ كه جواني تحصيلكرده در اروپاست ـ با ما آمدند. محل نمايشگاه، خانهاي پشت مسجد همت بود؛ كه چندي پيش, از طرف هيئت امناي مسجد, خريداري, و به كتابخانه تبديل شده بود در را، از داخل، بسته بودند. گفته ميشد دكتر ولايتي و حاج آقا, داخل، مشغول بازديدند. پنج دقيقهاي, پشت در, ايستاديم. كسي در را باز نكرد. آقاي جوادي, لبخندي زد و گفت: مثل اينكه به خِفّتش نميارزد. گفتم: برويم. يك وقتِ مناسبتر, به ديدن ايشان ميروم. آمديم. به مسجد كه رسيديم، همان جوانِ همراهمان, به حالت دُو آمد و گفت: در را باز كردند. بياييد! به همراهان نگاه كردم: آقاي جوادي, مردد شده بود. پسرم ـ محمد ـ گفت: برويم, ببينيم. بعد از مكثي گفتم: نه. برويم خانه. باشد براي يك وقت ديگر. زياد جالب نيست هي برويم, هي بياييم. خاصه اينكه, در برگشتن, پدرم هم سردش شده و نفسش گرفته بود (سالهاست تنگي نفس دارد؛ و از اسپري استفاده ميكند). محمد كاپشنش را در آورد و روي دوش پدر انداخت. خداحافظي كرديم و به طرف خانه به راه افتاديم. جمعه 26/9/78 نماز جمعه, به امامت مقام معظم رهبري, در دانشگاه تهران برگزار شد. با محمد و خانمم, به دانشگاه تهران رفتيم. طبقِ معمولِ چنين روزهايي, جمعيت بسيار زيادي آمده بود. حضرت آيتالله خامنهاي, خطبههاي بسيار خوبي ايراد كردند. تحليلشان اين بود كه امروز دشمن در سه جنبه, تهاجم خود را به مردم ما آغاز كرده است: ايجاد تزلزل در مردم, در اميد به آيندة انقلاب؛ ايجاد تزلزل در باورهاي ديني ايشان (سست كردن ايمان آنان)؛ ايجاد تفرقه و نفاق در ميان نيروهاي انقلابي (خودي). شب, در مسجد قبا, سالگرد شهادت دكتر مفتح بود. بعد از افطار, با محمد به آنجا رفتيم تا هم در مراسم شركت كنيم, هم حاج آقا مهدوي كني را ببينم و جبران مافات كنم. جلو و پشت مسجد, تا دهها متر, نيروهاي انتظامي ايستاده بودند. ماشين فرستندة سيار صدا و سيما, جلو مسجد, مستقر بود. گذرگاه (گيت) بازرسي را، در ورودي مسجد مستقر كرده بودند؛ و افراد, قبل از داخل شدن, ميبايست از ميان اين دروازه ميگذشتند. برو بياي مأموران بود و ممانعت از توقف ماشينها در آن حوالي و.... آقاي هاشمي رفسنجاني بنا بود براي سخنراني بيايد. از صبح, در سيما, همچنين, در نماز جمعه, خبر اين مراسم, به اطلاع مردم ميرسيد. صحنِ پايينِ مسجد, از جمعيت پر بود. با يكي دو نگاه هم, اثري از حاج آقا مهدوي كني در آنجا, نديديم. با آن اوضاع, به نظر نميرسيد كه ايشان بيايد؛ يا اگر آمد, زياد بماند. با اينهمه, خواستيم وارد شويم. گفتند: پايين جا نيست. برويد بالا. برخوردها هم, برخورنده بود. ديديم ماندن بيفايده است. برگشتيم. ادامه دارد
|